سعدی
از سعدی
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز در یابی
خجل ان کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را زسبیل
هر که امد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگرپخت همجنان هوسی وین عمارت به سر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار
نیک و بد همی بباید مرد خنک ان کس که گوی نیکی برد...
عمر برف است و افتاب،تموز اندکی ماند و خواجه غره هنوز
ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار
ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار