کپ می کنی

کپ میکنی اگه بگم تو عاشقی پیچوندمت

دق می کنی اگه بگم برو می خوام نبینمت

برو دیه پیشم نیا دست  تو رو شده واسم

نه تو دیگه نه هیچ کس رو حتی تو خوابم نمی خوام

گریه حرومه واسه تو اخ که چقد ساده بودم

من که به اون چشمای تو یه عمری دل داده بودم

ارزش نفرین نداری لیاقت با من با بودن

کپ می کنی اگه بگم خیلیا مث تو بودن

هر کی زد و رفت وشکست یه روز تلافی میکنم

مثل یه بختک همیشه تو رو رها نمی کنم

حیف همه محبتام که روز و شب دادم بهت

طاقت دوری نداری خوشی زده زیر دلت

 

به اونی که باورم نکرد

برای قلب عاشقم

تو لاف صداقتو نزن

خودت میدونی که دیگه

رو شده دستت واسه من

فک کردی این بار میتونم

که بگذرم از اشتبات

وقتی پر از دوروییه

تو اون دوتا چشم سیات

با اون همه خاطره باز

می خوام فراموشت کنم

میشکنم اما این دفه

برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم

یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من

دیره واسه پشیمونی

فک می کنی نمیدونم

چشات پر از دو رنگیه

می خوای بگم که این روزا

دلت کجاست.. پیش کیه

اگه می بینی ساکتم

چیزی به روت نمیارم

بدون که ارزش نداری

مردی دیگه تو باورم

 

 

 


برای او که باورم نکرد

هجوم سایه ها مراچنین روانه می کنند

کبوتران ارزو خیال لانه می کنند

به بازگو نمی رسد حدیث سبز عاشقی

چه ساده چشم های تو مرا نشانه می کنند

غروب لایق من و سکوت حاصل من است

چو جغد شاخه ام که شب زناله کوه می کنم

تو خوشه های قسمتی که باز دانه می کنند

شبی پلشت و تلخ مرا اسیر کرده ،بین

که گیسوان زخم را به عشق شانه می کنند

به مرگ راضیم اجل، چرا تو دیر می کنی؟

من زجان بریده را اسیر خانه می کنند

ولی بهار می شوی که دست های سرد مرگ

خزان عاشق تو را در این میانه می کنند

حافظ...صائب..شهریار

حافظ:

اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را          به خال هندویش بخشم،سمرقند و بخارا را

 

صائب:

اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را        

                                                به خال هندویش بخشم،تن ودست و سرو پارا

کسی که چیزی می بخشد زملک خویش می بخشد

                                                  نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار:

اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را

                                         به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

کسی که چیزی می بخشد به سان مرد  می بخشد

                                         نه چون صائب که می بخشدتن و دست و سرو پا را

تن و دست و سرو پا را به خاک گور می بخشند

                                        نه بر ان ترک شیرازی که شور افکنده دل ها را

من به تو باخته ام

تو از این گونه نبا ید باشی

تو از این گونه که می سوزانی

و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا

ز خودت می رانی

من تو را مثل خدایان اساطیری دور

در خودم ساخته ام

وغرورم را در یک شب بارانی

زیر پای تو انداخته ام

من به تو باخته ام

 

 

دلم از نام مسیحا لرزید

از پس پرده ی اشک

من مسیحا را بالای صلیبش دیدم

با سر خم شده بر سینه که باز

به نکو کاری،پاکی ، خوبی..........

عشق می ورزد

(فریدونت مشیری)

 

زندگی زیباست

زندگی اتشگهی دیرینه پا برجاست

گر بیافروزیش

رقص شعله اش تا هر کران پیداست

ورنه خاموش است و .....

خاموشی گناه ماست

ع ا ش ق ا ن ه


دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد


ندانستم تو ای ظالم دلی آهن ربا داری


 


دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من؟
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من!


 


اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان
ابر را بوسید ام تا بوسه بارانت کند


 


نگاهی کردی و از خود نگرانم کردی


نگران ، پیش نگاه دگرانم کردی


من نظر باز نبودم ، تو به یک چشم زدن


در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردی


 


یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه


یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت


افسانه ی زندگی چنین است عزیز


در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!


 


عشق تو همچون افقی بی انتهاست


قلب من خالی ز هر رنگ و ریاست


زندگی با آرزو ها روبروست


با تو بودن از برایم آرزوست


 


ای عشق مدد کن که به سامان برسیم


چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم


یا من برسم به یار و یا یار به من


یا هردو بمیریم و به پایان برسیم


 


سال ها پرسیدم از خود کیستم؟


آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟


دیدمش امروز و دانستم کنون


او به جز من ، من به جز او نیستم



شب های دراز بی عبادت، چه کنم


طبعم به گناه کرده عادت چه کنم


گویند کریم است و گنه می بخشد


گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم


 


نمی دانم که دانستى دلیل گریه هایم را


نمی دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را


و می دانم که میدانى ز عاشق بودنت مستم


وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم


 


نمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی
نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی
نمی خواهم کسی یارت شود در راه این هست