معلم
تواضعو لمن طلبتم منه العلم
تقدیم به همه ی معلمانی
که چون ارش جان خود را برای فرزندان این مرز و بوم در کمان نهادند
از آب تا عصا
آمد کنار تخته به نام خدا نوشت
قبراق بود مثل الف ٫ ب٫ ت٫ آ و ... نوشت
گفتم اجازه تشنه ام اقا و تشنه ایم
لبخند زد معلم من و اب نوشت
گفتم اجزه گرسنه ام ٫ همه ی ما گرسنه ایم
نان را کنار سفره ی ما با صفا نوشت
آمد کنار پنجره با حلقه های اشک
لبریز بغض بود ولی بی صدا نوشت
فقر است این بر شبستان پرسه می زند
زخم است تیغ و طعنه .... چقدر با صفا نوشت
سی سال بعد روح بزرگی چروک خورد
او که فقط به خاطر ما و شما نوشت
مردی که مبتلا به کتاب و چراغ بود
یا سوخت بی بهانه یا ساخت یا نوشت
حالا ولی به نقطه ی پایان رسیده بود
این گونه درس آخر یک مرد نوشت
گچ را گرفت زندگی اش را خلاصه کرد
تا خورد روی تابلو و .......... عینک ...... عصا نوشت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳ ق.ظ توسط محسن
|