من زاده‌ی اندوهم و اگر تو زاده‌ی خوشی هستی، ادامه‌ی سخنانم را مخوان!

 

چون اندوه من، نزدیکترین پنجره به‌سوی خداست؛

خدایی که در خوشی‌های تاریک‌تان راهی ندارد.

تو آوای گریه‌های مرا نمی‌شنوی؛ زیرا سر و صدای روزمرگی گوش‌هایت را پر کرده‌است.

من یک پیامبر ماندگارم و نویسنده‌ای که سال‌های سال نوشته‌هایم را خواهند خواند و رد آن بر گذر زمان می‌ماند و هر روز که می‌گذرد پررنگ‌تر می‌گردد؛

زیرا که نگاه "خداوند" بر "نوشته"‌هایم افتاده‌است.

تو نمی‌توانی از دستان نرم و لطیف غفلت رها شوی و با ریشخند، صدای تمسخرت در فریاد دوزخ می‌پیچد و من هم‌چنان برای تو گریه می‌کنم و اشک‌هایم مرحمی بر تشنگی کویری‌تان است و تو هم‌چنان هنوز هم بر من می‌خندی و خنده‌هایت چون زهری بر زخم‌های عمیق من است.

تو صدای برخورد چوب‌هایت بر طبل شادی و قهقه‌‌ها و نعره‌های بزمت، مانع از شنیدن ناله‌ی بی‌رمق ضعیفان می‌گردد و من برای‌شان اشک می‌ریزم و تو هم‌چنان بر من می‌خندی.

من از دورماندگی خویش همواره دلگیرم و تو آرام و راحت زمین را دوست می‌داری.

من زاده‌ی اندوهم و اگر تو زاده‌ی خوشی هستی، از سخنانم چیزی نمی‌فهمی.

 

تو ترانه‌های غمگین مرا سالیان سال، در کوچه و خیابان، در معبد و می‌خانه، در کاخ و کلبه، از کودک و پیر خواهی شنید و آیندگان نوشته‌هایم را همواره زمزمه خواهند کرد و  سر و صداهای شادتان، سر و صداهای شاد و مغرورتان به زودی از یاد همه خواهد رفت، حتی زودتر از آن‌که از این دنیا رخت بر بندید.

از اندوه من، تا شادی تو رشته‌ مویی فاصله بیش نیست و تو با تمام دارایی‌ات هرگز نمی‌توانی از آن بگذری مگر  بگذاری و بگذری!

من زاده‌ی اندوهم و همیشه زنده و ماندگار بر جلوه‌ی "ابدیت" و تو به‌زودی فراموش خواهی شد و در گورهایی که برای خویش ساختی برای همیشه دفن و محو می‌شوی.

و خدای بزرگ من به قلب‌های غم‌دیده و اندوه‌وار نزدیک‌تر است، اگر احساس اندوه کردی و ندانستی چرا؟ بدان که آفریدگارت دل‌تنگت شده‌است.